|
گلچینی از اشعار طنز |
|
|
.توانا بود هر که دانا بود دم گربه ها رو به بالا بود یکی از بزرگان اهل تمیز اومد بلند شِد سرش خورد به میز 3.بنی آدم اعضای یکدیگرند که جمعی ماده و جمعی نرند بنب آدم اعضای یکدیگرند که سر مال دنیا به هم می پرند 5.تو نیکی می کن و در دجله انداز که پیکان در بیابان می دهد گاز چنین گفت رستم به اسفندیار که می ری حموم،حوله ات را بیار 7.دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند کچلی را بگرفتند و سرش را شانه زدند سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آن است که چوبش بزنند جُم نخورد 9.چنین گفت رستم به اسفندیار که من گُشنَمِ نون سنگک بیار تو کز محنت دیگران بی غمی چرا لنگ کفش بر سرم می زنی 11.میازار موری که دانه کش است که شلوار دارد اما بی کش است یکی از بزرگان اهل خرد ز روی بالش بر زمین می پرد 13.یکی از بزرگان اهل سُده برای خرش ساندویچ اُسُده اگر داری تو عقل و دانش و هوش برو ماهی بخر با کفش بزن روش 15.یکی را که در بند بینی نخند برو انگشتش را بگیر،سفت ببند
تقلب کردی و گفتی که شاید من نمی بینم نبینم من تقلب را خداوندت که می بیند بدان یک روز مرگی می رسد از راه چون گلچین و در هر بوستان باشی تو را از شاخه می چیند چه خواهد کرد آخر آنکه اعمال بدی دارد و می باید پس از مرگش درون نار بنشیند
|
|
یکشنبه چهارم دی 1384 |
|
|
| |