|
يك لبخنــــد |
|
|
روزی شخصی اصفهانی در اصفهان از کوچه ای عبور می کرد که چند زن در دو طرف کوچه ایستاده بودند . آن مرد گفت : لطف کنید به یکطرف بایستید که گذشتن از میان زنان مکروه است . زنی که در بین جمع به متلک گوئی و حاضر جوابی معروف بود گفت : مگر حضرت آقا از میان زنان بیرون نیامده اند ؟ مرد گفت : ای خانم آنجا به این وسیعی نبود که میان شماست .!!!
ابو یزید گفت : دیری بماندم و زنی نیافتم که از من در رنج نشود . سر انجام زنی یافتم و اندک اندک در کارش کردم و سپس گفتمش : رخصت فرمائی که جدا شوم ؟ زن گفت : پشه ای بر درخت خرمائی نشست ولختی بعد گفت اجازت فرمائی تا بپرواز در آیم ؟ درخت پشه را گفت : نشستن ترا در نیافتم چون باشد که از برخاستن و پروازت آگاه گردم .
متصدی صدور گذرنامه رو به خانم مسنی کرد ه و گفت : خانم برای صدور گذرنامه شما باید به چند سوال جواب بدهید ، آیا ازدواج کرده اید ؟ خانم : بله آقا دو دفعه آیا خارج از کشور هم رفته اید ؟ بله دو دفعه چند سالتونه ؟ خانم : 27 سال . متصدی گذرنامه : اونم دو دفعه ؟ !! |
|
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 |
|
|
| |